مرتضى راوندى
450
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
مثال آوردن از عدل و داد سلاطين شده استفاده زيادى شده است . در گلستان مىخوانيم : « يكى از ملوك بىانصاف پارسايى را پرسيد از عبادتها كدام فاضلتر است . گفت : ترا خواب نيمروز تا در آن يكنفس خلق را نيازارى . » ظالمى را خفته ديدم نيمروز * گفتم اين فتنه است خوابش برده به وانكه خوابش بهتر از بيدارى است * آنچنان بد زندگانى مرده به بىاعتنايى به مناصب دنيوى در آثار صفويه و كتب اندرز فارسى اغلب به طرق مختلف نشان داده شده است . امير حسينى در زاد المسافرين خود داستان مشهور اسكندر و « ديوژن » فيلسوف كلبى را به طرز زيبايى به نظم درآورده است كه در عينحال انتقاد شديدى است از كسانى كه به مقام و منزلت خود مىبالند : اين طرفه حكايت است بنگر * روزى ز قضا مگر سكندر مىرفت همه سپاه با او * و آن حشمت و ملك و جاه با او ناگه به خرابهاى گذر كرد * پيرى ز خرابه سر بدر كرد پيرى نه كه آفتاب پر نور * در چشم سكندر آمد از دور پرسيد كه اين چه شايد آخر * وين كيست كه مىنمايد آخر ؟ در گوشهء اين مغاك دلگير * بيهوده نباشد اين چنين پير خود راند بدان مغاك چون گور * پير از سر وقت خود نشد دور چون باز نكرد سوى او چشم * ناگاه سكندرش به صد خشم گفت اى شده غول اين گذرگاه * غافل چه نشستهاى در اين راه ؟ بهر چه نكردى احترامم * آخر نه سكندر است نامم ؟ پير از سر وقت بانگ برزد * گفت اينهمه نيم جو نيرزد نه پشت و نه روى عالمى تو * يك دانه ز كشت آدمى تو دو بندهء من كه حرص و آزند * بر تو همه روز سرفرازند با من چه برابرى كنى تو * چون بندهء بندهء منى تو ! در مثالهايى كه تاكنون داده شده اغلب سعى شده است كه انتقاد جنبهء كلى و عمومى داشته باشد ، بدين ترتيب به علت نبودن آزادى بيان طنزنويس در عينحال كه مىخواسته است شخص مورد نظر را متنبه سازد ، مىتوانسته است از انتقام و خشم او در امان باشد . اشعار انتقادى كه اغلب در كشورهاى اروپايى به انواع مختلف طنزنويسى بيان گشته است ، در ايران به خاطر شرايط اجتماعى و همچنين به علّت وجود سنتى پايهدار و قديمى در شعر پندآميز و حكمتآموز و اهميت خاصى كه نهضت تصوف در فرهنگ و ادبيات